در ایران من دانشجویان دو دسته می شوند.دسته اول مبارزه می کنند ،شکنجه می شوند،زندانی می شوند واز دانشگاه اخراج میشوند با آینده ای نا معلوم.دسته دوم کاری به این جریانات ندارند.درسهایشان را می خوانند و مدارکشان را می گیرند و چه حکومت بماند یا برود آنها به عنوان دکتر و مهندس پستها را قبضه می کنند.در این مانده ام که آیا به بچه هایم چه بگویم؟؟مبارزه یا فرصت طلبی؟.تاریخ نشان داده که ار مبارزان نامی مانده است و از فرصت طلبان مالی.دانشجویان مبارز سال پنجاه و هفت کجا هستند و فرصت طلبها کجا؟همینطور به گذشته های دور و انقلاب مشروطه و..........اگر به آنها بگویم مبارزه نکنید می گویند این زمان با زمان شما فرق دارد.اگر بگویم مبارزه کنید و کشورتان را نجات دهید،دروغ بزرگی گفتم .چون فرصت طلبان حکومت را خواهند قاپید و ایران باز آزاد نخواهد شد.تلخی تجربه پنجاه و هفت هنوز مانده است.به چکنم دچار شدم.به آینده ای که فرزندانم با بچه هایشان در خانه ای ویلایی سالگرد تولد پدر بزرگ را جشن می گیرند یا به آینده ای که بر قبری باید بگریم و شاهد جشن همسایه ی فرصت طلب باشم.مانده ام کدامین راه ؟آنهم کشوری مثل ایران. پس از صد سال از انقلاب مشروطیت و مبارازات به همان جای اول باز گشتیم،حاکمیت مذهب.